کنج دیوار، مچاله و نفس زنان، ترسیده و دیوانه. دست تو که مرا از کنج اتاق و دیوانگی ام بیرون می کشد تا یادآوریم کند اینجا جنون ناگهانی گریبانگیر کسی نمی شود. و من مات فضای خالی کنار گردنت، مردد از واقعیت

/ 4 نظر / 8 بازدید
هادی

آنقدر کوتاه نویسی کردی که منم مشتاق شدم کوتاه بنویسم.شایدلازم باشه یه متن بلند هم بنویسی!!![چشمک]

هادی

جنون گل کرده و بی خوابی من دوباره در شب مهتابی من کجا، کی، در کدامین وادی شب به پایان می رسد بی تابی من؟! -------------------- این شعرو خونددم دیدم قشنگه.بی ارتباط هم با متنت بنظرم نیومد!

دئنا

وقتی خوندمش ، راستش سر گیجه گرفتم...نمی دونم چرا؟[سوال]

سکوت

[ناراحت] چقدر غمگین