یه چیزی، یه چیزی درست نیست...

 

 

خندان و رقصان و گریانم و شاید که بایدِ من جز این نیست. راهم به بیراه می رود و بیراهم راه به هیچ. هیچم مور می شود، تخم می کند در فکرم. فکرم پر از هیچ و کلماتم نیم خورده و جویده. جملاتم تف شده و نجویده...

 

چشم بستم و کورمال راه جستم. گوشه ای یافتم و لال گرفتم. اما امان از منی که چشم گشود و لال نماند...

 

می خندم و می رقصم و می گریم و زنجیر به گردن می اندازم. سرم از هیچ سبک، گردنم از زنجیر سنگین...

 

راه که به بیراه راحت می رود. بیراه به هیچ می شود نرود؟

 

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
دئنا

حس می کنم احساست کهنه شده، انگار به هوای تازه نیاز داره،انگار باید تو کالبدش روح دمیده بشه...

مهبان

پایینی خیلی قوی بود. همه ی کلمه ها انگار درست سر جای خودشون چیده شدن ولی این یه ذره فلمبه سلمبه میزنه بعضی کلمه هاش. انگار یه چیزی، یه چیزی درست نیست...

مینا

آخه یه چیزی،‌ یه چیزی درست نیست...

فاطمه ر

قلمت روونه مینا .واسه خودت صاحب سبک شدیا :دی.ولی فضای نوشته هات غمگینم می کنه...

حمیده

همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است...

فرزانه

آنچه از دل برآید بر دل نشیند... من هم این حس رو داشتم(دارم؟)... یاد نیچه افتابه دور نگاه کن ، اما به پشت سر نگاه مکن ! آنکس که بخواهد به راز هر عمقی پی برد ، آخر خود رهسپار اعماق می شود .

هادی

قشنگ تضادا رو با هم استفاده کرده بودی!!!

تبسم

اتفاقاً به نظر من هیچی، هیچی درست نیست....شاید یه چیزی، یه چیزی درست باشه....!! وبلاگ خیلی خیلی قشنگی داری مینا:)

حامد

جنس جملاتت برایم آشناست! انگار نوشته های گذشته ام بازنویسی شده باشند. قبلا متنی داشتم با عنوان "نوستالژیا" (هميشه چيزي كم است...) در آرشیوم بخوانش. قمارخانه را هم دارم. جالب است. زیبا نوشته ای. موفق باشید.