سکوت
از ۳۶۰

با خودم فکر می کنم: بالاخره. هیچ تقلایی نمی کنم. به آرومی روی زمین کشیده می شم. به سقف خیره می شم و سعی می کنم به اون چه که آخر راهه فکر نکنم.

همه چیز در سکوت اتفاق می افته. تاریکه و جایی رو نمی بینم. اولین لگد به شکمم می خوره و درد منو از افکارم به سمت واقعیت می کشونه. توی خودم می پیچم. ضربه بعدی به صورتم می خوره. جریان خون رو حس می کنم که از بینی ام پایین می آد و توی دهنم می ره. ضربه بعدی و بعدی ... دلم نمی خواد گریه کنم ولی دست خودم نیست. جز خودم و درد هیچ چیز واقعی وجود نداره. درد رو با تمام وجود می پذیرم. به خاطر تمام پستی ای که تو خودم می بینم. در رو برای تنبیه خودم به خاطر اون چه که هستم می پذیرم. گریه می کنم و رنج می کشم اما نه از دردی که جسمم حس می کنه که از دردی که روحم رو آزار می ده. تمرکزم رو از دست می دم. چشمام بسته می شه. کم کم دیگه چیزی حس نمی کنم. و بعد فقط سکوت و سیاهی...