سکوت
 

سراب...

دیگر... نمی...

 

 

صبر می کند

می لغزد

ریشه اش قطع شده

به صخره می کوبدش

می چرخد

غرق می شود

یک جان دیگر سوخت

بازی از اول

 

رنگ به رنگ انتخاب می کنم،‌ می کشم،‌ می بافم و آواز می خوانم و … و رویایم سراب، سرابم خنجری می شود و می کشم و می کشد و کلاف به کلاف پای دار می ریزم و رنگ به رنگم خط کشی های درهم شبانه های بیدارم می شود،‌ تارم پود، پودم برف می شود،‌ برفم غبارآلوده خاکسترنشینم می کند و دار قالی ام کمر خم شده زیر این شروع بی سر و ته...

می کشم و خط می زنم،‌ می بافم و می گسلم. خاکستر می تکانم و می کشم و می بافم و می بافم، روز شب،‌ شب روز،‌ ماه سال،‌ سال سال سال.. خواب است. سراب است. مجال نمی دهد. یک جان دیگر خاکستری می شود...

بازی از اول...