سکوت
 

یه چیزی، یه چیزی درست نیست...

 

 

خندان و رقصان و گریانم و شاید که بایدِ من جز این نیست. راهم به بیراه می رود و بیراهم راه به هیچ. هیچم مور می شود، تخم می کند در فکرم. فکرم پر از هیچ و کلماتم نیم خورده و جویده. جملاتم تف شده و نجویده...

 

چشم بستم و کورمال راه جستم. گوشه ای یافتم و لال گرفتم. اما امان از منی که چشم گشود و لال نماند...

 

می خندم و می رقصم و می گریم و زنجیر به گردن می اندازم. سرم از هیچ سبک، گردنم از زنجیر سنگین...

 

راه که به بیراه راحت می رود. بیراه به هیچ می شود نرود؟