سکوت
...

 

 

من بودم و من

و واژه ها که در آینه می رقصیدند

و فیل عروسکی در کنج اتاق غریب

و قایق نقاشی که نمی دانست سال هاست در سفرش گیر کرده

من بودم و موسیقی آویزان از سقف اتاق

خیره به اناری که کف اتاق قل می خورد

 

انارت برای من ماند

انار ترک برداشت

واژه ها از ترک آینه بیرون ریختند

و همهمه شان تختم را خیس کرد

 

موسیقیم را از آسمان آویزان می کنم

و از پشت پنجره به تماشا می نشینم

هوا ابریست

دریای قایق نقاشی را خاک گرفته است

 

فیل عروسکی در اشک انار غرق است

و انار در اشک فیل عروسکی

شاید اگر من نیز گریه می کردم

اتاق را موج بر می داشت

شاید آن وقت می شد از میان ما

لااقل قایق نقاشی به مقصد برسد

 

 

 

*هروقت آدم یه متن می نویسه، آخرش یه جور دیگه که فکر نمی کرده تموم می شه ...