سکوت
...

کسی اینجا نیست؟ آهای؟‌ هیچ کسی صدای منو می شنوه؟ این جا گرمای بدی داره. آدمو می لرزونه. پس چرا من اینجام. این که رسمش نبود. زنجیر به پا و به دست به گردن و به خیال. تو این سوت و کور گوشخراش که صدای آدم تو مغزش می پیچه. آهای. من دیوونه نیستم. نیستم. ولی اگه نیستم پس شما کجایین. اگه نیستم چرا فقط من اینجام. دست از سرم بر نمی دارن. این فکرا. این فکرا دست از سرم بر نمی دارن. نمی خوامشون. بیاین. برای شما. من اصلا فکر نمی خوام. اصلا مغز نمی خوام. بیاین برای شما. این ساختمونا دارن منو نصف می کنن. بعد بازم نصف می کنن. بعد همین طور بخش های من می افتن رو زمین و یه ذره یه ذره با این جا یکی می شن. اینا همه دست و چشم و رویای من بودن. منمو این دنیایی که دورم می چرخه. منمو زنجیری که منو به این جا وصل می کنه تا با این خاکستری سوهان زده بشم. من اهل این جا نبودم. آهای مردم. من این جا جام نبوده. اشتباه شده. بذارین برم. این جا که آدما نفس نمی کشن. این جا... فکرم کشید به اون ساختمونو جا موند. هنوز داره جیغ می زنه. ولی من که دارم راه نمی رم که بتونم برگردم. من که وایسادم. چرا نمی ذاره من جا بمونم. آهای. شما مردم. دارم می بینمتون. زیادین. منو نگاه می کنینو روتونو بر می گردونین. من اگه دیوونه زنجیری این شهرم به خاطر زجریه که تو خواب می کشم. به خاطر کابوسامه. چرا بیدار نمی شم. این کابوسه. من فقط تو کنج دیوار خودمه که می تونم بیدار باشم. تو دنیای واقعی زندگی کنم. چرا نمی ذارین من بیدار بمونم. چرا به زور زنجیرم می کنین به این کابوسا. ولم کنین. من از این کابوسا بدم میاد. می خوام تموم شه. این فکرا. این فکرا دیوونم می کنن. می پیچن تو سرمو هی حرف می زنن. به خدا من مال اینجا نیستم. فکرام مال شما. کابوسام مال شما. بذارین من برم...