سکوت
از ۳۶۰

                    جنون  

 

سبزی تندی از پشت پلکاش چشماشو زد. چشماش رو باز کرد و اون چه که دید حیرت زده اش کرد. سبز. تمام دیدش رو سقف سبزی پر کرده بود که با دیوارهای سبز احاطه شده بود. چیزی به یاد نمی آورد. هیچ چیز براش آشنا نبود. نه این سقف نه این اتاق نه این دیوارهایی که نفوذناپذیر به نظر می اومدن. نه حتی این ملافه زبر لعنتی که گلوش رو خراش می داد. ناخودآگاه حرکتی کرد برای کنار زدنش. احاس کرد چیزی مانع می شه. حرکت محکم تری به دستش داد ولی درد تیزی که توی مچش پیچید متوقفش کرد. ناامیدانه دست دیگرش رو و پاهاش رو تکون داد. هیکل سبزی وارد دیدش شد. دستی چشماش رو پوشوند و آخرین چیزی که یادش موند سردی سوزن توی گوشت بازوش بود...

چشمانش رو که باز کرد سبزی اطراف توی چشمش زد، تنها چیزی که از قبل یادش مونده بود. حرکتی برای بلند شدن کرد و فشار بندها چیزهای بیشتری یادش آورد. گیج می زد و افکارش درهم بود. قادر به تفکر راجع به اون چه که می دید نبود. سرش رو آروم چرخوند. دیوارهای صاف هم شکل. با سقفی که اگه سوراخی که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود، نبود چندان تفاوتی با دیوارها نداشت. انگار که ایستاده خوابیده باشی. هیکل مبهم سبزی فضای دیدش رو پر کرد. آخرین چیزی که حس کرد سردی سوزن توی گوشت بازوش بود...

با خاطره مبهمی از یک سبزی چشمانش رو باز کرد. سقف سبز رنگی که بالای سرش بود به خاطراتش وضوح بیشتری داد. سرش رو بلند کرد تا نگاهی به اطراف بیندازه. تمام اون چه که می تونست ببینه دیوارهای مبهم سبزی بودند که درهم فرو می رفتند و اگه یه سوراخ که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود تو یکیشون نبود حتی تشخیص کنج های محوشون هم دشوار بود. سرش درد می کرد و چشماش سیاهی می رفت. حالت تهوع داشت و بازوش درد می کرد. ناله ای کرد ولی تنها فایده اش جاری شدن بزاق دهانش روی صورتش بود. هیکل مبهم سبزی نزدیکش شد. چشمانش که بسته شدن فقط سردی سوزن توی گوشت بازوش یادش موند...

چشمانش رو بسته نگه داشت. ترس از اون چه که در ذهنش بود جرئتی برای باز کردن چشماش نگذاشته بود. سبزی یه سقف که به چشمش اومد نگاهش بی تفاوتی وحشت زده ای پیدا کرد. بازوش می سوخت و مچش درد می کرد. دلیل جای سبز رنگی رو که روی مچش بود نمی فهمید. سعی کرد از روی تخت بلند شه و با صدای گنگی زمین خورد، زمینی که اگه سوراخی که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود نبود با سقف بی شکلش فرقی نمی کرد. سعی کرد حرف بزنه ولی کلمات در ذهنش درهم می پیچیدن بدون این که براش نفهومی داشته باشن. سرش گیج رفت و بالا آورد. از تلاش دست برداشت و روی زمین دراز کشید. کرختی تمام بدنش رو سنگین کرد. خیسی گرمی در پشتش احساس کرد. هیکل سبز آشنایی نزدیک اومد و سردی سوزن توی گوشت بازوش سردی دستی رو که چشمانش رو پوشونده بودن از یادش برد...

چشمانش رو با ناامیدی باز کرد. روی زانوهای لرزانش از تخت پایین اومد. زانوهاش خیسی گرمی رو احساس کردن. خودشو از تخت دور کرد. به دیوار تکیه دا د و نگاهی به اتاق انداخت. اتاقی که خالی از هرچیزی بود و سقف های بی شکل و مبهمش دیوار یکنواختش رو احاطه کرده بودند. گلوش می سوخت و بازوش رو حس نمی کرد. دستش رو به دیوار گرفت تا بلند شه. احساس کرد دیوار بین دست هایش فرو می ریزه. چشمانش راهروی بی انتهایی رو دنبال کرد. چند قدم برداشت. برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد. نگاهش با دیدن دیوار سبز بی شکلی که تاب بر می داشت و موج می زد رنگ بهت زدگی گرفت. چشمانش دیواری رو انتهای راهرو تشخیص دادن. خودش رو به اون سمت کشوند. تنها چیزی که بود سوراخ روی دیوار بود که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود. با سردرگمی برگشت و شروع به دویدن کرد. دیوارها اطرافش می چرخیدند. احساس خفگی داشت. سرش گیج می رفت. روی لزجی گرمی که لای انگشت های پاش می رفتند لیز خورد. دیوارها و سقف های دورش درهم فرو می رفتند و می چرخیدند. سردی سوزن رو که توی گوشت بازوش حس کرد دستی چشمانش رو پوشوند...

چشم هام رو با وحشت باز کردم. قلبم تند تند می زد و نفس نفس می زدم. تمام بدنم می لرزید. صورتم از اشک هام خیس شده بود. کابوسم... ترسی که آرامش شب هام رو قربانی وحشتی در راهروهای سبز درهم فرو رفته و اتاق هایی با سقف سبز سوراخ دار کرده بود، ترس از دیوارهای سبز بی شکل، از جنون..............

با خیره شدن به سقف اتاقم بود که به تدریج آرام شدم و تصاویر چرخان دیوارهای سبز از ذهنم محو شد، سقفی قرمز با سوراخی که از توش نیم متر آسمون قرمز پیدا بود.............