سکوت
رهرو را عشق باید

کوله بر پشت اولین قدم را که در راه می­گذاری، روح خاک و باد و سفر و راه وجودت را در بر می­گیرد. با دومین قدم کنده­ای و همه چیز پشت سرت است. سرت از غرور بالاست و نگاهت دوخته به دوردست، در جستجوی پایان، آن سرانجامی که در "رسیدِ" رفت و رفت و رسید، انتظار مسافران خسته­ی در راه نمانده را می­کشد. و تو پا به پای روزها می­روی و می­روی، هنوز نگاهت به افق. که فقط من می­بینم که برقش زیر لایه­های خاک محو می­شود تا نگاهت زنگ ناامیدی و خستگی گرفته باشد. اصلا دقت که می­کنم می­بینم پیچیده در آفتاب راه و سوز باد، خودت هر روز بیشتر و بیشتر رنگ خاک می­گیری، رنگ راه. و اول از همه زانوها...

مسافر خسته­ی من، برخیز. که سرانجامِ سفرت را بیهوده در افق جسته­ای. سفرت را سرانجامی در رسیدن نیست. که سرانجام در "رفت و رفت"، انتظار مسافران خسته­ی در راه نمانده را می­کشد نه در "رسید". برخیز که تا کنون به اندازه­ی هزاران قدم رسیده­ای ، برخیز و نگاهت را به گام­هایت بدوز...