سکوت
هشت شب

ساعت هشت شبه. از اون هشت ها که هوا خيلی تاريکه و همه عجله دارن که هرچه سريعتر برسن خونه. مادر دست دختر رو گرفته و دنبال خودش می کشه. توی دست ديگه اش پلاستيک خريد و چند تا جعبه شيرينيه. توی دست دختر هم چند تا پلاستيک خريده. چهره مادر يکم خسته اس. يکم از موهاش از زير روسری افتاده روی صورتش ولی مادر متوجه اشون نيست که کنارشون بزنه. مادر تند راه می ره. دختر می فهمه که عجله دارن. مادر و دختر هردوشون ساکتن. دختر سعی می کنه تندتر راه بره. دسته های پلاستيک ها رو توی دستش جا به جا می کنه. مادر از چهارراه فاصله می گيره و می ايسته. به جلو خم می شه و مقصدشون رو به يه تاکسی می گه. تاکسی نگه نمی داره. دختر اطرافشون مسافر ديگه ای نمی بينه. مادر به چند ماشين ديگه مقصد رو می گه. هيچ کدوم نگه نمی دارن. دختر به قيافه مادر نگاه می کنه. چهره مادر به نظرش دور می آد. مادر بلنده. دختر می دونه که مادر نگرانه. چشم های دختر از نگاه کردن کردن به مادر غمگين می شه. دلش برای انتظار و نگرانی مادر می سوزه. دوست داره زودتر يه ماشين براشون نگه داره. ماشين ها همه با سرعت عبور می کنن. ساعت هشت شبه. از اون هشت ها که هوا خيلی تاريکه ...