سکوت
 

رستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ما میخوانیم
ما به اندازه ما میبینیم، ما به اندازه ما میچینیم، ما به اندازه ما میگوییم، ما به اندازه ما میروییم
من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش، نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به انداره ماهم شده با هم باشیم
من و تو...
حق داریم که به انداره ماهم شده با هم باشیم.
گفتنی ها کم نیست...

*شاعر همچنان خیلی معلوم نیست