سکوت
اولين فکر

داستانی هست تو کتاب داستان هایی برای پدران فرزندان نوه ها:

یک روز صبح زود پدر روحانی ژوزه روبرتو از کلیسای رستاخیز، از خانه بیرون آمد. سه نوجوان به اتومبیلش نزدیک شدند.

یکی از آن ها با لحنی مبارزه طلبانه گفت: "شب را بیرون خانه گذرانده ایم. می توانی تصورش را بکنی کجا؟"

مثل هر انسان عادی دیگری، ژوزه روبرتو ترجیح داد ساکت بماند. فکر کرد شبی بیرون از خانه، در آن سن و سال، چه معنایی دارد. وقتی فکر خطرهایی را کرد که می توانست آن نوجوان ها را تهدید کند، ترسید و بعد به نگرانی پدر و مادر آن ها فکر کرد.

نوجوانی که صحبت کرده بود خودش ادامه داد:" در کلیسای "بانوی ما" در کاپو کابانا، مریم مقدس را ستایش می کردیم. وقتی از آن جا بیرون آمدیم آن قدر سرزنده بودیم که تا این جا پیاده آمدیم (تقریبا 3 کیلومتر راه بود) با صدای بلند آواز ی خواندیم، می خندیدیم و با همه مردم حرف می زدیم. حتی یکی از ما پرسید در این سن و سال خجالت نمی کشید این موقع صبح مست می کنید؟ "

 

وقتی یه نفر تو بلاگتون کامنت می ذاره که خیلی قشنگ می نویسین بعد آدرس بلاگشو می ذاره اولین فکرتون چیه؟

خیلی می گن توی این دنیا باید حواست باشه، خیلی چیزا اونی نیستن که به نظر می آن، خیلی چیزا اونقدر پاک و ساده که فکر می کنی نیستن...

و من به چیزای خوبی فکر می کنم که به خاطر شک و بی اعتمادی از لای انگشتامون سر می خورن بیرون.

 

اون اولین فکر خیلی مهمه. اولین فکرت چیه؟