سکوت
...
یه ذره یه ذره شروع به سوختن می کنه. یواش یواش همه جا رو می گیره، بدون این که حتی یه ذره شعله هم داشته باشه. مثل خاکستری که گسترش پیدا کنه. خیلی آروم. فقط گاهی یه چیزایی حس می شه. نمی شه گفت چی. مثل هیچی اِ. وقتی همه جا رو گرفت، وقتی دیگه هیچ جای خالی از اثرش نموند، اون وقته که با یه تکون همه‌اش می ریزه و با یه عطسه پخش می شه بیرون. و بعد هیچی. هیچی اون تو نمی مونه. خالی خالی می شه. بدون حس. بدون هیچی. فقط یه پوسته ...