سکوت
از ۳۶۰

تند و تند قدم بر می داری، نفس نفست نمی ذاره صدای ترک برداشتن زمین زیر پاتو بشنوی ولی می دونی که با هر قدمت داری سست ترش می کنی. وقت زیادی نداری ولی این دلیل عجله ات نیست. به زمین زیر پات اعتماد نداری و لرزشش چه خوب وقتی می ایستی تا نفسی تازه کنی اینو بهت یادآوری می کنه. جاده باریکه و فقط قدم های خودته که روش طنین میندازه. سردی برنده هوا ریه هات رو به سوزش انداخته و کسی نیست که بخوای چهره دردمندتو ازش مخفی کنی...
لحظه ای می ایستی، خم می شی و دستت رو به زانوت تکیه میدی، نای به عقب نگاه کردن رو نداری، تلاشی هم نمی کنی چون می دونی تاریکی پشتت رو هم مثل جلوت پر کرده. پاهات آروم می لرزن ولی نباید بشینی نگاه ماتی به رو به رو می کنی و کمر راست می کنی و به آرومی پانو بلند می کنی...
زانوهات تاب نمی آرن، خم که می شن آه خفه شدت تو وجودت می پیچه. سرفه امونت نمی ده. خستگی خواب آر وم چشماتو می بنده. صدای فرو ریختن جاده از دور تکونت می ده. پلکاتو باز می کنی و گیج و مبهوت عقبو نگاه می کنی. چشمات فقط سیاهی می بینه و ذهنت فقط یه سفیدی محو . دست میندازی به روبروت و خودتو جلو می کشی. صدا بهت نزدیک تر می شه. آشفتگی نگاهت رو پر می کنه. لرزشو که زیرت احساس می کنی از حرکت می ایستی. چهره ات از تقلای درونت درهم می پیچه. سر به آسمون بلند می کنی. سیاهی رنگای دیگه رو از یادت برده.چشماتو می بندی. خالی شدن زیرت رو که حس می کنی آرامش چهره ات رو می پوشونه...