سکوت
 
بدجوری دلم هواتو کرده. می دونی چند وقته باهات حرف نزدم؟ یا انقدر سرت شلوغ بوده که اصلا نفهمیدی؟یه عالمه ساله. حتما داری می گی خوب تو هم رفتی و نیومدی. آره. منم رفتم. خوب من بی معرفت، تو چرا؟ نمی دونم چرا یه دفعه یاد اون موقع ها افتادم. تا الان بهت نگفتم عاشق چشمات بودم. اون موقع هایی که یه عالمه وقت همین طوری جلوم می نشستی بدون این که هیچ چی بگی. با اون چشمای سیاهت زل می زدی به من. یه جوری نگام می کردی که می فهمیدم چیزی رو نمی تونم ازت قایم کنم. اون روز رو یادته؟ که من از مدرسه اومدم خونه نشستم کنارت. تو هم فقط نگام کردی. فهمیدم می دونی چی کار کردم. تاب نگاهت رو نداشتم، سرم رو انداخته بودم پایین و هر موقع بالا می آوردم تو هم چنان داشتی نگام می کردی، مهربون، جدی و یکم سرزنش آمیز. آخه تو که می دونستی من تحمل سرزنشت رو ندارم. حتما می دونستی دیگه. می دونستی چشماتو خیلی دوست دارم واسه همینم همین جوری فقط نگام می کردی. دوست داشتم صداتو بشنوم ولی هیچ وقت چیزی نگفتی. می گفتی برای فهمیدن حرف های آدم ها فقط باید به چشم هاشون گوش کرد. شاید برای همین همیشه فقط نگام می کردی. اسمتو ولی هیچ وقت نگفتی. اسم منم نپرسیدی همیشه می گفتی "پسر..." "پسر، یه چیزو می دونی، نباید فقط دنبال درس و بازیت باشی. اون وقت از زندگیت هیچ چی نمی فهمی" "برو بشین کنار درخت سر کوچه، آدمایی رو که رد می شن نگاه کن. فقط نگاه کن..." "چی شده پسر؟ چرا امروز همه اش سرت پایینه؟ دلت گرفته؟... آره آسون نیست... کسی هم نگفته آسونه. ولی خدا اگه از پسش بر نمی اومدی جلو پات نمی ذاشت. هر چیزی حکمتی داره..." "دلم بدجور هوای عاشورا کرده، بریم هیئت و ... امسال از آقا قول گرفتم. آخه نذر کردم. امسال خودم می رم زیر نخل، هفت دور از در مسجد تا بازار می رم و برمی گردم... آقا قول داده امسال بهم..." می گفتی زیاد برای بزرگ شدن عجله نکنم ولی هر موقع خواستم بزرگ شم حواسم باشه دراز بزرگ نشم. چقدر به این حرفت خندیدم. تو هم جدی و مهربون نگام می کردی. نمی فهمیدم اون موقع. دوست داشتم مثل تو بزرگ شم. دوست داشتم وقتی بزرگ می شم چشمام مثل چشمای تو باشه. وقتی حرف می زدی دوست داشتم فقط به چشمات نگاه کنم. وقتی که چشمات جدی می شدن چقدر بزرگ و دور به نظرم می اومدی، با اون برق ناراحتی و خشم : "دیشب دو تا از بچه ها رفته بودن برای اعلامیه چسبوندن. موقع برگشتن گیر می افتن..." گاز می گرفتی لبتو " نامردا..." بر می گردوندی سرتو که مثلا من موج اشکو توی چشمات نبینم ...
گاهی می اومدم پیشت گریه می کردم. تو هم با من گریه می کردی نمی فهمیدم به خاطر منه یا خودت یاد چیزی می افتادی. نارفیق کجایی؟ یهو رفتی، خبرم ندادی. یه دفعه نگاه کردم دیدم نیستی. پیدات که نکردم کم کم فراموشم شد چشمات. گفتم نمی دونم چرا یادت افتادم. دروغ گفتم. می دونم. خواب اون موقع ها رو دیدم. که از مدرسه بدو می اومدم خونه که تو رو ببینم. می دونی یاد کی افتادم؟ اون موقع ها که از مهتاب برات می گفتم، تو سرخ می شدی و منم قاه قاه می خندیدم. شایدم تو از مهتاب می گفتی و من سرخ می شدم و تو قاه قاه می خندیدی. نفهمیدم... موقعی که بارون می اومد به تو حسودیم می شد که می تونستی بری زیر بارون بشینی. به ننه جون التماس می کردم بذاره منم بیام پیشت ولی می گفت سرما می خوری. نمی دونم چرا به تو نمی گفتن. شاید چون تو فرق داشتی. هیچ کی مثل تو نبود. هیچ کی ساعت ها نمی نشست لب حوض به آب حوض خیره بشه و فکر کنه. همیشه هم ننه جون می اومد بهم می گفت باز دوباره مثل خل ها نشستی لب حوض واسه چی اون تو رو نگاه می کنی. به زور بلندم می کرد نمی ذاشت تو چشمات غرق بشم... نمی دونم چرا هی کمتر و کمتر اومدی...
آخه من بدجور دلم هواتو کرده. دلم می خواد بیام تو چشمات نگاه کنم داد بزنم ببین، ببین دراز بزرگ نشدم، ببین... بیام حوض خونه قدیمی رو پر آب کنم می آی دوباره بشینی کنارش؟ منم بیام زل بزنم تو چشمات، تو هم زل بزنی تو چشمای من، من بهت بگم "پسر... "