سکوت
 

 

بگرد. می گردم. می گردیم. می شکنم. بر می خیزم. بازی را ادامه می دهیم. حلقه تنگ است. صدا می آید. هیاهو. بیننده داریم. کداممان را تشویق می کنند؟ بگذر. فرقی نمی کند. بازنده منم. دروغ گفتم. فرق می کند. تو را تشویق کنند. به امید احتیاجی نیست دیگر. می چرخی. نگاهم می کنی. تو برنده ای. چرا لبخند نمی زنی. چاره ای نیست. گریزی هم نیست. خیالی هم نیست. می چرخم و به بازی ادامه می دهم تا تو خسته شوی. تا بازی را تمام کنی. همه باختم را فهمیده اند. دیگر بازی برایشان جالب نیست. تصویر گنگ پایان. فکر کنم بعد پایان هم چیز جالبی نباشد. ولی به هر حال تو زودتر تمامش کن...

 

 

 

 

ساکت. کسی قرار نیست چیزی بفهمد. مرد باش. بخند. راست بایست. اگر نه بمیر...

 



...

سالی، ماهی،‌ روزی... می گذرند، می دانستی؟ دست که به چهره می کشم صدای ترک می آید. نمی دانم از نوک انگشتانم است یا از صورتم. این هم بشکند می شود چهار بار. فکر می کنی چند تای دیگر برایم باقی مانده است؟

گمانم لبخند بعدی را باید محکم تر بسازم. این یکی هم زود وارفت...



مغز خالی

فکرمون به محضی که ایجاد می شه ویژژژژژژ سقوط می کنه و بعد تالاپ و صداش تو مغزمون می پیچه. امان از مغز خالی. همینمون مونده انقد اون تو خلا ایجاد شه که چشمامونو بکشه تو کلمون بعد را که میریم اون تو قل قل بخورن!