سکوت
کهريزک...

0- همه­ی اون­چه که در مورد معلولین می­گم رو از اون­چه در بخش دختران دیدم می­گم، در مورد بخش پسران چیزی نمی­دونم. و این که بدون پیش­زمینه­ای رفتمو هرچی می­گم ناشی از اون­ چیزیه که اون­جا دیدم.

1- سالمندا خودشون پایه­ی حرف زدن بودن، سلام می­کردی و ... خودشون احتیاج به حرف زدن داشتن پس حرف می­زدن. ولی در مورد معلولین (همه جسمی)... خیلی گرفته بودن عده­ی زیادیشون. اکثرشون به راحتی افراد جدید رو نمی­پذیرفتن، شادی دورِ همی با این افراد جدید اصلاً براشون جالب نبود. بهرام می­گفت: "اونایی که خودشون پایه­ی حرف زدن هستن که حرف می­زنن. علاوه بر اونا باید ببینیم چی کار می­شه کرد واسه­ی اونایی که کمتر جلو می­آن یا به عبارتی گرفته­نر و ساکت­تر و بیشتر تو خودشونن. این در ص.رتی رخ می­ده که وقتی طرف حرفی برای گفتن داره تو خودت شروع کنی به صحبت و شوخی و اینم در صورتیه که تو شخصیتاً چنین آدمی باشی. اگر همین طوری تو جمع، آدم ساکتی باشی و کسی نباشی که یه شوخی و شروع می­کنی و ... اون وقت چطوری می­تونی به این افراد کمک کنی؟

2- مرتضی چیز خوبی می­گفت: "بچه­ها حس می­کنن دارن کار خوبی انجام می­دن." یه جور این حس که ما چقدر خوبیم که داریم این کارو می­کنیم و داریم به اونا لطف می­کنیم ...

3- حس بیگانه بودنی که اون جا دست می­داد خوب نبود. شاید چون زمان می­بره که با حضور به صورت متوالی در بازه­ی طولانی تری از زمان حس آشنا بودن به وجود بیاد. نمی­دونم چطور فکر­ می­کردن. معلولیت جسمی با معلولیت ذهنی خیلی فرق داره. ذهن اونا به شفافیت ذهن من کار می­کنه و اونا به خوبیِ من یه سری چیزا رو می­فهمن و حس می­کنن. اگه منِ الان جای اونا بود... وقتی می­دیدم یه عده آدم می­آن تو اتاق 5 دقیقه با افراد حرف می­زنن بعد می­رن اتاق بعدی... عملاً شخصیت­هایی که اون افراد می­بینن دیگه چندان مطرح نمی­شه. (و حتی اگه بگیم در زندگی عادی هم یه عده برای آدم برجسته­تر از بقیه به نظر می­آن، در این جا کسایی که ظاهر یا زبان بهتری دارن یا گرم­تر برخورد می­کنن شانس بیشتری برای دریافت توجه دارن، خب پس بقیه چی؟) از این که این طور بهم نگاه شه خوشم نمی­اومد چون آدم مغروری­ام، اونا هم مطمئناً غرور دارن. به طور معمول کسی دوست نداره مورد ترحم واقع شه، نمی دونم با ترحم نگاه می­کردم یا نه... حس بی­اعتمادی هم می­کردم اگه جای اونا بودم. و حس این که یه عده آدم بی­درد اومدن این­جا (به هدفی که معلوم نیست چی، ممکنه محض تفنن، تجربه، کنار اومدن با وجدان یا ... باشه )

4- خیلی چیزا ناشی از این می­شد که حس برابری وجود نداشت، نه از طرف اونا و نه از طرف ما (حداقل اکثر ما و اونا). خیلی­هامون می­تونیم دوستی داشته باشیم که معلولیت جسمی داشته باشه و تو ی دوستیمون میزان آگاهی لحظه­ایمون به این تفاوت خیلی کم باشه، ولی این احتمال وقوع­اش در صورتی زیاده که خود اون فرد هم تا حدی اعتماد به نفس داشته باشه، این که خودش رو برابر بدونه یا ندونه روی دیدِ تو و این احتمال تا حد زیادی تأثیر می­ذاره. (این رو از رو چیزایی که از رفتار دخترای اون­جا با خودشون و با ما و مقایسه با افراد عادی گفتم)

5- هادی چیز دیگه­ای رو مطرح کرد توی اتوبوس برگشت: "فلسفه­ی آفرینش یه عده رو به این صورت نمی­فهمه که چرا باید یه عده باشن که این­طوری زجر بکشن، تا آخر عمرشون این­طوری زندگی کنن و ..." یه جوابی که داده­شد (که البته جواب نبود چون درک دلیلِ این، با توانایی های بشر، حداقل الان، ممکن نیست) به هرحال، به دنیا اومدن آدما در اختیار خودشون نیست (حداقل این بینشیه که توسط خیلی­ها مورد قبوله، چون بینشِ دیگه­ای هست که می­گه هر انسان قبل از به دنیا اومدن شرایطی رو واسه تولد انتخاب می­کنه که اگه همه چیز درست پیش بره بهترین نتیجه­ی ممکن رو به دست بیاره (ارجا می­دم به کتاب پیام سلستین یا پیشگویی آسمانی و ادامه­اش بینش(بصیرت) دهم نوشته­ی جیمز ردفیلد که البته برهانی برای اثبات نداره، صرفاً بیان کرده)) می­شه همون­طور که می­گیم چرا اینا این طوری آفریده شدن بگیم که جرا ما تو ایران به دنیا اومدیم یا یه عده تو آفریقا یه یه عده تو آمریکا! یا مثلاً چرا زمان پیامبر یا اماما نبودیم با اصلاً چرا پیامبر، پیامبر شد نه کس دیگه... در هر حال چیزی که هست اینه که عدل خدا ایجاب می­کنه که همه­رو با معیار یکسانی بسنجه و چون شرایط همه یکسان نیست پس باید معیاری باشه مستقل از شرایط، پس می­شه سنجش کار نسبت به شرایط هرکس: شرایط/پیشرفتΔ. ولی اینم واقعاً چیزی رو توجیه نمی­کنه.

دلیل­های دیگه­ای مثل امتحان بقیه و فدا کردن یکی برای بقیه به نظرم درست نمی­آد. یعنی خدا نمی­تونسته راه بهتری پیدا کنه که یکی به اصطلاح فدای بقیه نشه؟ (و البته اون یه نفر پاداشِ این رو می­بینه) این با قادر مطلق بودن خدا منافات نداره؟ نمی­دونم... شایدم این بهترین راهه ولی بشر از چیزهایی خبر نداره، مثل داستان موسی و خضر...

مامان می گه شاید اگر اون­ فرد با این معلولیت به دنیا نمی­اومد، وضعش خیلی بدتر می­شد (که این می­شه تقریباً مشابه همون بینشی که بالاتر گفتم، که زندگیِ هر فرد مناسب­ترین­اِ براش)

می­دونین چی فکر می­کنم؟ این که می­شد جایگاه بحث کننده­ها رو عوض کرد و تغییری رخ نده، یعنی فکر می­کنم هیچ کس در این مورد خودش رو توجیه شده نمی­دونست.

6- هادی می­گفت: "کسایی که این حرف (سه بند بالاتر) رو می­زنن واقعاً بش اعتقاد ندارن. چون اگه داشتن حاضر بودن زندگی­شون رو با این افراد عوض کنن" این رو قبول ندارم. من به این امر واقعاً معتقدم (اگرچه خیلی چیزها رو برام توجیه نمی­کنه) ولی خب این رو هم قبول دارم که بابتِ همه­ی چیزای زندگیم شکر نمی­کنم، دلم می­خواد چیزایی رو داشتم که یه عده­ی دیگه داشتن (بالاترین درجه­ی این خواستن­ها می­تونه به همون چرا خدا من رو جوری نیافرید که پیامبر باشم و ...) و همین­طور هم دلم نمی­خواد جای معلولینِ کهریزک باشم، و فکر کنم خیلی ها همین­طور باشن. نمی­دونم با چی می­شه اینو توجیه کرد...

7- چیزی که نگرانم می­کنه فراموش­کاریه بشره. آدم می­تونه با نرفتن و ندیدن و در ظاهر فراموش کردنِ این که چنین جاهایی و چنین آدمایی وجود دارن بی­خیال باشه و چون ظاهراً خبر نداره وجدانش هم کاریش نداره، می­تونه بره، ببینه، تحت تأثیر قرار بگیره و بعد فراموش کنه، یا فراموش نکنه. زندگی آدم به اختیارشه...

....... نمی­دونم بازم کهریزک می­رم یا نه، باید اول دید اگر می­رم به چه هدفی و با چه دیدی یه.....

 



...