سکوت
 

خیلی عجیبه که این همه آدم می تونن خاص باشن

همیشه برام سوال بوده که یعنی بین این همه آدم که اومدن و می آن هیچ دو نفری پیدا نمی شن که اثر انگشتشون یکی باشه؟ یعنی یه انگشت کوچولو انقدر پتانسیل تنوع داره؟ در حد ملیاردها؟



...

چقدر یه آدم عظیمه که وقتی که خودش خسته اس و حال انجام یه کار رو واسه خودش نداره بلند می شه و اون کار رو برای کسی که براش مهمه انجام می ده...



...
نمی بینی؟ نمی بینی چی داری به روز خودت می آری؟ از در و دیوار همه داریم بهت می گیم این کارو با خودت نکن. چرا گوش نمی دی؟ آخه چرا گوش نمی دی لعنتی؟ این همه آدم! هر کدوم حتی اگه فقط ۵ دقیقه از وقتشون رو صرف فکر کردن در مورد تو کرده باشن که الان باید کلی شرمنده باشی. نه خودت که خوب می دونی جور دیگه ای نمی تونی حق این کارشون رو ادا کنی. اصلا جور دیگه ای نباید!‌خب منم می دونم همه اینا رو می دونی. من فقط نمی دونم چرا... د آخه حیفی تو. من چی کارت کنم بفهمی اینو؟ باور کنی اینو؟...گریه نکن... گریه نکن دیگه... به خدا منم نمی دونم چر. از من نپرس. فقط این کارو با خودت نکن. هیچ چی نیست. به خدا هیچ چی نیست. خب؟ تنها نیستی ok؟ فقط کافیه سعی کنی بفهمی چه خبره. بخوای بفهمی چی داره می شه. همه هستیم. تنها نمی مونی. فقط بخواه. تو رو خدا فقط بخواه

 
بدجوری دلم هواتو کرده. می دونی چند وقته باهات حرف نزدم؟ یا انقدر سرت شلوغ بوده که اصلا نفهمیدی؟یه عالمه ساله. حتما داری می گی خوب تو هم رفتی و نیومدی. آره. منم رفتم. خوب من بی معرفت، تو چرا؟ نمی دونم چرا یه دفعه یاد اون موقع ها افتادم. تا الان بهت نگفتم عاشق چشمات بودم. اون موقع هایی که یه عالمه وقت همین طوری جلوم می نشستی بدون این که هیچ چی بگی. با اون چشمای سیاهت زل می زدی به من. یه جوری نگام می کردی که می فهمیدم چیزی رو نمی تونم ازت قایم کنم. اون روز رو یادته؟ که من از مدرسه اومدم خونه نشستم کنارت. تو هم فقط نگام کردی. فهمیدم می دونی چی کار کردم. تاب نگاهت رو نداشتم، سرم رو انداخته بودم پایین و هر موقع بالا می آوردم تو هم چنان داشتی نگام می کردی، مهربون، جدی و یکم سرزنش آمیز. آخه تو که می دونستی من تحمل سرزنشت رو ندارم. حتما می دونستی دیگه. می دونستی چشماتو خیلی دوست دارم واسه همینم همین جوری فقط نگام می کردی. دوست داشتم صداتو بشنوم ولی هیچ وقت چیزی نگفتی. می گفتی برای فهمیدن حرف های آدم ها فقط باید به چشم هاشون گوش کرد. شاید برای همین همیشه فقط نگام می کردی. اسمتو ولی هیچ وقت نگفتی. اسم منم نپرسیدی همیشه می گفتی "پسر..." "پسر، یه چیزو می دونی، نباید فقط دنبال درس و بازیت باشی. اون وقت از زندگیت هیچ چی نمی فهمی" "برو بشین کنار درخت سر کوچه، آدمایی رو که رد می شن نگاه کن. فقط نگاه کن..." "چی شده پسر؟ چرا امروز همه اش سرت پایینه؟ دلت گرفته؟... آره آسون نیست... کسی هم نگفته آسونه. ولی خدا اگه از پسش بر نمی اومدی جلو پات نمی ذاشت. هر چیزی حکمتی داره..." "دلم بدجور هوای عاشورا کرده، بریم هیئت و ... امسال از آقا قول گرفتم. آخه نذر کردم. امسال خودم می رم زیر نخل، هفت دور از در مسجد تا بازار می رم و برمی گردم... آقا قول داده امسال بهم..." می گفتی زیاد برای بزرگ شدن عجله نکنم ولی هر موقع خواستم بزرگ شم حواسم باشه دراز بزرگ نشم. چقدر به این حرفت خندیدم. تو هم جدی و مهربون نگام می کردی. نمی فهمیدم اون موقع. دوست داشتم مثل تو بزرگ شم. دوست داشتم وقتی بزرگ می شم چشمام مثل چشمای تو باشه. وقتی حرف می زدی دوست داشتم فقط به چشمات نگاه کنم. وقتی که چشمات جدی می شدن چقدر بزرگ و دور به نظرم می اومدی، با اون برق ناراحتی و خشم : "دیشب دو تا از بچه ها رفته بودن برای اعلامیه چسبوندن. موقع برگشتن گیر می افتن..." گاز می گرفتی لبتو " نامردا..." بر می گردوندی سرتو که مثلا من موج اشکو توی چشمات نبینم ...
گاهی می اومدم پیشت گریه می کردم. تو هم با من گریه می کردی نمی فهمیدم به خاطر منه یا خودت یاد چیزی می افتادی. نارفیق کجایی؟ یهو رفتی، خبرم ندادی. یه دفعه نگاه کردم دیدم نیستی. پیدات که نکردم کم کم فراموشم شد چشمات. گفتم نمی دونم چرا یادت افتادم. دروغ گفتم. می دونم. خواب اون موقع ها رو دیدم. که از مدرسه بدو می اومدم خونه که تو رو ببینم. می دونی یاد کی افتادم؟ اون موقع ها که از مهتاب برات می گفتم، تو سرخ می شدی و منم قاه قاه می خندیدم. شایدم تو از مهتاب می گفتی و من سرخ می شدم و تو قاه قاه می خندیدی. نفهمیدم... موقعی که بارون می اومد به تو حسودیم می شد که می تونستی بری زیر بارون بشینی. به ننه جون التماس می کردم بذاره منم بیام پیشت ولی می گفت سرما می خوری. نمی دونم چرا به تو نمی گفتن. شاید چون تو فرق داشتی. هیچ کی مثل تو نبود. هیچ کی ساعت ها نمی نشست لب حوض به آب حوض خیره بشه و فکر کنه. همیشه هم ننه جون می اومد بهم می گفت باز دوباره مثل خل ها نشستی لب حوض واسه چی اون تو رو نگاه می کنی. به زور بلندم می کرد نمی ذاشت تو چشمات غرق بشم... نمی دونم چرا هی کمتر و کمتر اومدی...
آخه من بدجور دلم هواتو کرده. دلم می خواد بیام تو چشمات نگاه کنم داد بزنم ببین، ببین دراز بزرگ نشدم، ببین... بیام حوض خونه قدیمی رو پر آب کنم می آی دوباره بشینی کنارش؟ منم بیام زل بزنم تو چشمات، تو هم زل بزنی تو چشمای من، من بهت بگم "پسر... "


...

چقدر انسان های تنها زیادند، کسانی که جرئت برداشتن گام ها را ندارند. چقدر انسان های تنها زیادند، کسانی که به کسی اجازه نزدیک شدن نمی دهند.

چقدر گاهی عده ای بی رحمند. آگاهانه حصاری به دور خود می کشند و به مرور وجودش را از یاد می برند. از آن پس به آن چه اطراف خود می بینند راضی اند و بیشتر از آن بسته که به صرافت تغییرش بیفتند.

توانایی مسئولیت می آورد. تو اگر جرئت گام برداشتن داری باید جایی زکات آن را بدهی.

افرادی هستند که گام بر می دارند بی آن که به عقب بنگرند. گذشته خود را و حال دیگران را فراموش می کنند و حصارشان به منٍ حال محدودتر می شود.

چقدر عظمت ها به آرامی از کنار ما عبور می کنند بی آن که ما دعوت خاموششان را بشنویم، بی آن که مغرورانه فکر نکنیم من دست دراز نمی کنم که چیزی را به دست آورم، تنها آن چه را که به سویم دراز می شود می گیرم.



از ۳۶۰
گاهی چنان احساس شادی می کنم... 

 گاهی تمام وجودم از این احساس می لرزد...

 گاهی آن چه که احساس می کنم عظیم تر از آن است که در بدنم بگنجد...

 گاهی چهره ام را از اشک هایم خیس می کند...

  گاهی دوست دارم زانو بزنم و با سکوتم او را شکر کنم...

 .

.

 کاش فقط  گاهی نبود

 .



از ۳۶۰
عادت داشتم مدت ها به آسمان خیره شوم یا به درخت جلوی پنجره ام و فکر کنم. عادت داشتم کنار دریا که می روم سکوت کنم، به دوردست های آبی خیره شوم، گوش هایم را به صدای امواج بسپارم و فکر کنم
این بار نگاهم از کف های لا به لای ماسه ها جلوتر نرفت. نه شجاعت، که لیاقت نگریستن را در خود نمی دیدم.میان چشمانی که انعکاس دریا در آن ها می افتد و دریایی که انعکاسش در آن چشم ها می افتد نباید تفاوتی باشد...
گمان می کنم رهایی از تاریکی درون به اندکی زمان نیاز داشته باشد، بیش از آن چه تا به حال سپری شده...


از ۳۶۰
 
سوالی هست که پاسخ واقعی به اون شناخت خوبی از اون که چه که الان هست به فرد می ده
اگه قدرت بی پایان داشته باشی (ثروت، شهرت، قدرت های غیر طبیعی، ...) چطور آدمی می شی؟
 


از ۳۶۰

نوشته دوستم محبوبه که چون واسه منه می ذارمش این جا:

ساکت و آروم . از یه راه دور . آهسته که قدم برداری فاصله بیشتر میشه انگار و امید بیشر و بیشتر . باید بند دلت رو نگه داری که نه! می رسی ! هر لحظه ممکنه برسی . یه قدم مونده تا سر جاده اصلی .وقتی می رسی انگار باورت نمی شه . راهو اشتباه نیومدی مسافر . جاده همینه . شاید کمی دور شاید کمی دیر ولی راه با چاهش همینه . آذوقت دلته و امیدت رسیدن . دلت رو محکم می گیری تو دستت . های مسافر ! تو هم عازم این جاده ای ؟ بیا که راه درازه و سکوت آدمو از پا می ندازه . بیا ! آذوقمون رو سهیم می شیم با هم. بیا! راه که می افتیم دو کوله بار داریم و دو امید . هر چی که جلوتر می ریم توی این جاده بلند ، زیر آفتاب داغش انگار دیگه یه دل داریمو یه راهو یه امید .

آفتاب که داغتر می شه انگار ذوب می شیم و دوباره قالب می خوریم . راه که تاریک می شه انگار گم می شیم و دوباره پیدا می شیم . های مسافر . چاه رو که یادت نرفته ! جلو روته . از چاه نه قدر چاه که اندازه گودال می ترسیم چون سکوت جاده رو خیلی وقته شکستیم . خیلی وقته وقتی پاهامون داره رو جاده ی نا هموار گزگز می کنه صدای دو قلب که نه! یه قلبو می شنویم . وقتی آفتاب ، بی دریغ ، آتیشمون میزنه ، امید قدم های بعدی یه که در آغوشمون می گیره . خار که تو پامون میره ،گرمی یه لبخنده که خارو از دلمون در می یاره .

های مسافر ! نه خسته ! صورتت سوخته ، پاهات خستن ، کمرت تا شده اما  دلت چه زیباست ! های مسافر ! نه خسته!