سکوت
آسمون: بالا / پايين؟
تا الان شده بعد یه بارون قشنگ وقتی راه می ری تو لکه های آب روی زمین عکس آسمون و درختا رو نگاه کنی؟ آسمون رو از رو زمین نگاه کردن دنیای عجیبیه. دنیایی که هرچقدر هم که نگاش می کنی تهشو نمی بینی

...

جمله جالبی از یکی از استادا:

برای انجام آزمایش باید با خودت صادق باشی نباید خودتو گول بزنی چون به نتیجه درست نمی رسی...



از ۳۶۰

زندگی

رویاها، چیزهایی که وجودت رو بر پایه اون ها ادامه می دی. روزی که محو شن... رویاهات می رن و سرگردانی و رویاهای جدید، شاید نه به زیبایی قبلی ها. ناله می کنی چون به کمی زیبا راضی نمی شی. می گردی و می گردی و می گردی... این جا و اون جا چیزایی می بینی، نشونه هایی از اون چه که گم کردی. حق داری نخوای همشو از دست بدی. نمی خوای فرد کاملا جدید باشی چون بخش زیادی از اون چه رو که بودی دوست داشتی. دلت برای خودت تنگ شده پس می گردی. بی جواب هم نمی مونی. فقط یه کارو نباید کرد... ناامیدی...



از ۳۶۰

با خودم فکر می کنم: بالاخره. هیچ تقلایی نمی کنم. به آرومی روی زمین کشیده می شم. به سقف خیره می شم و سعی می کنم به اون چه که آخر راهه فکر نکنم.

همه چیز در سکوت اتفاق می افته. تاریکه و جایی رو نمی بینم. اولین لگد به شکمم می خوره و درد منو از افکارم به سمت واقعیت می کشونه. توی خودم می پیچم. ضربه بعدی به صورتم می خوره. جریان خون رو حس می کنم که از بینی ام پایین می آد و توی دهنم می ره. ضربه بعدی و بعدی ... دلم نمی خواد گریه کنم ولی دست خودم نیست. جز خودم و درد هیچ چیز واقعی وجود نداره. درد رو با تمام وجود می پذیرم. به خاطر تمام پستی ای که تو خودم می بینم. در رو برای تنبیه خودم به خاطر اون چه که هستم می پذیرم. گریه می کنم و رنج می کشم اما نه از دردی که جسمم حس می کنه که از دردی که روحم رو آزار می ده. تمرکزم رو از دست می دم. چشمام بسته می شه. کم کم دیگه چیزی حس نمی کنم. و بعد فقط سکوت و سیاهی...



از ۳۶۰

توی کتاب چهارم هری پاتر (هری پاتر و جام آتش) آخرای کتاب مدآی مودی به هری می گه :

"پاتر مردم محترمو خیلی راحت می شه به بازی گرفت"

کسی که اهلش باشه می دونه که این حرف به طرز دردناکی خیلی درسته



...

دیروز تو عرشه وسط یه بحث بی ربط یکی از دوستان چیز بی نظیری گفت.

گفت وقتی برای اولین بار می خواسته از dive بپره پایین می ترسیده پس اول می پره بعد فکر می کنه.

این تو چه جاهای زیادی از زندگی باید فلسفه آدم باشه ، جاهایی که لازمه قبل از اون که به خودت مهلت بدی به ترست فکر کنی، بپری...



از ۳۶۰

                    جنون  

 

سبزی تندی از پشت پلکاش چشماشو زد. چشماش رو باز کرد و اون چه که دید حیرت زده اش کرد. سبز. تمام دیدش رو سقف سبزی پر کرده بود که با دیوارهای سبز احاطه شده بود. چیزی به یاد نمی آورد. هیچ چیز براش آشنا نبود. نه این سقف نه این اتاق نه این دیوارهایی که نفوذناپذیر به نظر می اومدن. نه حتی این ملافه زبر لعنتی که گلوش رو خراش می داد. ناخودآگاه حرکتی کرد برای کنار زدنش. احاس کرد چیزی مانع می شه. حرکت محکم تری به دستش داد ولی درد تیزی که توی مچش پیچید متوقفش کرد. ناامیدانه دست دیگرش رو و پاهاش رو تکون داد. هیکل سبزی وارد دیدش شد. دستی چشماش رو پوشوند و آخرین چیزی که یادش موند سردی سوزن توی گوشت بازوش بود...

چشمانش رو که باز کرد سبزی اطراف توی چشمش زد، تنها چیزی که از قبل یادش مونده بود. حرکتی برای بلند شدن کرد و فشار بندها چیزهای بیشتری یادش آورد. گیج می زد و افکارش درهم بود. قادر به تفکر راجع به اون چه که می دید نبود. سرش رو آروم چرخوند. دیوارهای صاف هم شکل. با سقفی که اگه سوراخی که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود، نبود چندان تفاوتی با دیوارها نداشت. انگار که ایستاده خوابیده باشی. هیکل مبهم سبزی فضای دیدش رو پر کرد. آخرین چیزی که حس کرد سردی سوزن توی گوشت بازوش بود...

با خاطره مبهمی از یک سبزی چشمانش رو باز کرد. سقف سبز رنگی که بالای سرش بود به خاطراتش وضوح بیشتری داد. سرش رو بلند کرد تا نگاهی به اطراف بیندازه. تمام اون چه که می تونست ببینه دیوارهای مبهم سبزی بودند که درهم فرو می رفتند و اگه یه سوراخ که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود تو یکیشون نبود حتی تشخیص کنج های محوشون هم دشوار بود. سرش درد می کرد و چشماش سیاهی می رفت. حالت تهوع داشت و بازوش درد می کرد. ناله ای کرد ولی تنها فایده اش جاری شدن بزاق دهانش روی صورتش بود. هیکل مبهم سبزی نزدیکش شد. چشمانش که بسته شدن فقط سردی سوزن توی گوشت بازوش یادش موند...

چشمانش رو بسته نگه داشت. ترس از اون چه که در ذهنش بود جرئتی برای باز کردن چشماش نگذاشته بود. سبزی یه سقف که به چشمش اومد نگاهش بی تفاوتی وحشت زده ای پیدا کرد. بازوش می سوخت و مچش درد می کرد. دلیل جای سبز رنگی رو که روی مچش بود نمی فهمید. سعی کرد از روی تخت بلند شه و با صدای گنگی زمین خورد، زمینی که اگه سوراخی که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود نبود با سقف بی شکلش فرقی نمی کرد. سعی کرد حرف بزنه ولی کلمات در ذهنش درهم می پیچیدن بدون این که براش نفهومی داشته باشن. سرش گیج رفت و بالا آورد. از تلاش دست برداشت و روی زمین دراز کشید. کرختی تمام بدنش رو سنگین کرد. خیسی گرمی در پشتش احساس کرد. هیکل سبز آشنایی نزدیک اومد و سردی سوزن توی گوشت بازوش سردی دستی رو که چشمانش رو پوشونده بودن از یادش برد...

چشمانش رو با ناامیدی باز کرد. روی زانوهای لرزانش از تخت پایین اومد. زانوهاش خیسی گرمی رو احساس کردن. خودشو از تخت دور کرد. به دیوار تکیه دا د و نگاهی به اتاق انداخت. اتاقی که خالی از هرچیزی بود و سقف های بی شکل و مبهمش دیوار یکنواختش رو احاطه کرده بودند. گلوش می سوخت و بازوش رو حس نمی کرد. دستش رو به دیوار گرفت تا بلند شه. احساس کرد دیوار بین دست هایش فرو می ریزه. چشمانش راهروی بی انتهایی رو دنبال کرد. چند قدم برداشت. برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد. نگاهش با دیدن دیوار سبز بی شکلی که تاب بر می داشت و موج می زد رنگ بهت زدگی گرفت. چشمانش دیواری رو انتهای راهرو تشخیص دادن. خودش رو به اون سمت کشوند. تنها چیزی که بود سوراخ روی دیوار بود که از توش نیم متر آسمون سبز پیدا بود. با سردرگمی برگشت و شروع به دویدن کرد. دیوارها اطرافش می چرخیدند. احساس خفگی داشت. سرش گیج می رفت. روی لزجی گرمی که لای انگشت های پاش می رفتند لیز خورد. دیوارها و سقف های دورش درهم فرو می رفتند و می چرخیدند. سردی سوزن رو که توی گوشت بازوش حس کرد دستی چشمانش رو پوشوند...

چشم هام رو با وحشت باز کردم. قلبم تند تند می زد و نفس نفس می زدم. تمام بدنم می لرزید. صورتم از اشک هام خیس شده بود. کابوسم... ترسی که آرامش شب هام رو قربانی وحشتی در راهروهای سبز درهم فرو رفته و اتاق هایی با سقف سبز سوراخ دار کرده بود، ترس از دیوارهای سبز بی شکل، از جنون..............

با خیره شدن به سقف اتاقم بود که به تدریج آرام شدم و تصاویر چرخان دیوارهای سبز از ذهنم محو شد، سقفی قرمز با سوراخی که از توش نیم متر آسمون قرمز پیدا بود.............



از ۳۶۰

کتابی که دیروز خوندم: دو دنیا. نوشته گلی ترقی ،انتشارات : نیلوفر
کتاب خوب در عین حال عجیبی بود. از زبان زنی که الان تو آسایشگاه روانیه و توی گذشته اش، خاطراتش گیر کرده. در طول کتاب به مرور خاطراتش می پردازه که از دیدی نه کاملا مشابه بقیه بوده. یه دور خوندنش خوبه. یه جاهایی از کتاب:
"
از آینده وحشت دارم و "امروز" زمان خالی و معلقی است که به هیچ مکانی متصل نیست. تنها گذشته واقعیت دارد و مثل دامن گلدار مادر مرا در پناه خودش می گیرد."
"
انگشتم را توی دوات فرو می کنم و روی کاغذ می مالم. بوی مرکب توی سرم می پیچد و کیف می کنم. دست های جوهری ام را به لباسم می مالم . انگشت هایم را یکی یکی توی دوات فرو می کنم. تکانش می دهم. دمرش می کنم. دست و سر و صورت و لباسم پوشیده از لکه های جوهر است. چه کیفی. ولم کنند، روی دیوارهای سفید را همه نقاشی خواهم کرد. دلم می خواهد صد تا دوات مرکب داشتم و صد تا قلم و صد تا انگشت و یک اتاق کاغذ سفید. مثل پدر شده ام. نویسنده ام. دلم می خواهد قصه ای را که نوشته ام نشانش بدهم که دستی از پشت یقه ام را می گیرد و صدای خشمگین مادر توی گوشم می پیچد: بچه کثافت. ببین چه به روز لباست آورده ای!
دوش آب داغ را روی سرم می گیرند و لباسم را می شویند. جیغ می کشم و دنبال قصه ام می گردم . قصه ای که آن را آب برده است. شاید برای همین است که می نویسم و هیچ وقت راضی نیستم. انگار جایی ته سرم هم چنان دنبال آن اولین قصه می گیرد. آن تنها قصه کامل خوب"



از ۳۶۰

تند و تند قدم بر می داری، نفس نفست نمی ذاره صدای ترک برداشتن زمین زیر پاتو بشنوی ولی می دونی که با هر قدمت داری سست ترش می کنی. وقت زیادی نداری ولی این دلیل عجله ات نیست. به زمین زیر پات اعتماد نداری و لرزشش چه خوب وقتی می ایستی تا نفسی تازه کنی اینو بهت یادآوری می کنه. جاده باریکه و فقط قدم های خودته که روش طنین میندازه. سردی برنده هوا ریه هات رو به سوزش انداخته و کسی نیست که بخوای چهره دردمندتو ازش مخفی کنی...
لحظه ای می ایستی، خم می شی و دستت رو به زانوت تکیه میدی، نای به عقب نگاه کردن رو نداری، تلاشی هم نمی کنی چون می دونی تاریکی پشتت رو هم مثل جلوت پر کرده. پاهات آروم می لرزن ولی نباید بشینی نگاه ماتی به رو به رو می کنی و کمر راست می کنی و به آرومی پانو بلند می کنی...
زانوهات تاب نمی آرن، خم که می شن آه خفه شدت تو وجودت می پیچه. سرفه امونت نمی ده. خستگی خواب آر وم چشماتو می بنده. صدای فرو ریختن جاده از دور تکونت می ده. پلکاتو باز می کنی و گیج و مبهوت عقبو نگاه می کنی. چشمات فقط سیاهی می بینه و ذهنت فقط یه سفیدی محو . دست میندازی به روبروت و خودتو جلو می کشی. صدا بهت نزدیک تر می شه. آشفتگی نگاهت رو پر می کنه. لرزشو که زیرت احساس می کنی از حرکت می ایستی. چهره ات از تقلای درونت درهم می پیچه. سر به آسمون بلند می کنی. سیاهی رنگای دیگه رو از یادت برده.چشماتو می بندی. خالی شدن زیرت رو که حس می کنی آرامش چهره ات رو می پوشونه...



صفحه اول

به نام حق

بر طبق یه سنت قدیمی وقتی برای حرفای دلمون یه دفتر جدید رو آغاز می کردیم، قبلش قرآن رو باز می کردیم و دفتر رو با آیه های اول اون شروع می کردیم:

سوره غافر، از آیه 52 تا... :

"در آن روز ستمکاران را پشیمانی و عذر خواهی سود ندهد و بر آن ها خشم و لعن و منزلگاه بد مهیاست. و ما به موسی مقام هدایت عطا کردیم و بنی اسرائیل قوم او را وارث کتاب گردانیدیم. تا آن قوم هدایت یابند و خردمندان پند گیرند. ای رسول ما بر آزار امت صبر کن که البته وعده خدا حق است و بر گناه خود از خدا طلب آمرزش کن و صبح و شام به تسبیح و ذکر و ستایش پروردگار خود پرداز..."

پس بدین گونه دفتر آغاز شد...