سکوت
cracked nothing

 

زندگی مثل خط کشی خیابان شده است

یک خط پشت سر

یک هیچ رو به رو

 

 

قدم قدم قدم. خط می رود نمی پیچد نمی ایستد محو نمی شود تا بی نهایت تو هست و بیشتر. می رود و تو ناچار. بی حرف بی سوال. قدم قدم قدم. تویی و هیچ. همه چیز و هیچ. سفید. این بی انتهای سفید. قدم قدم قدم. صدا نه. سکوت نه. چپ راست جلو عقب نه. هیچ نه. سفیدی و بی نهایت و خط. فکر نه. تو نه. قدم قدم قدم

 

سیاه. سیاه. سیاه. سکوت. فریاد. خراش. درد. روزنه. چنگ. درد. فریاد فریاد فریاد فریاد. سیاه. سیاه. روزنه

 

اما. اما. سیاهی و روزنه. روزنه و سیاهی. روزنه و سیا

 

سفیدی و خط و توی ایستاده

this big nothing with a crack...

 

 



 

سراب...

دیگر... نمی...

 

 

صبر می کند

می لغزد

ریشه اش قطع شده

به صخره می کوبدش

می چرخد

غرق می شود

یک جان دیگر سوخت

بازی از اول

 

رنگ به رنگ انتخاب می کنم،‌ می کشم،‌ می بافم و آواز می خوانم و … و رویایم سراب، سرابم خنجری می شود و می کشم و می کشد و کلاف به کلاف پای دار می ریزم و رنگ به رنگم خط کشی های درهم شبانه های بیدارم می شود،‌ تارم پود، پودم برف می شود،‌ برفم غبارآلوده خاکسترنشینم می کند و دار قالی ام کمر خم شده زیر این شروع بی سر و ته...

می کشم و خط می زنم،‌ می بافم و می گسلم. خاکستر می تکانم و می کشم و می بافم و می بافم، روز شب،‌ شب روز،‌ ماه سال،‌ سال سال سال.. خواب است. سراب است. مجال نمی دهد. یک جان دیگر خاکستری می شود...

بازی از اول...

 

 

 



 
 

یه چیزی، یه چیزی درست نیست...

 

 

خندان و رقصان و گریانم و شاید که بایدِ من جز این نیست. راهم به بیراه می رود و بیراهم راه به هیچ. هیچم مور می شود، تخم می کند در فکرم. فکرم پر از هیچ و کلماتم نیم خورده و جویده. جملاتم تف شده و نجویده...

 

چشم بستم و کورمال راه جستم. گوشه ای یافتم و لال گرفتم. اما امان از منی که چشم گشود و لال نماند...

 

می خندم و می رقصم و می گریم و زنجیر به گردن می اندازم. سرم از هیچ سبک، گردنم از زنجیر سنگین...

 

راه که به بیراه راحت می رود. بیراه به هیچ می شود نرود؟

 

 



 

کنج دیوار، مچاله و نفس زنان، ترسیده و دیوانه. دست تو که مرا از کنج اتاق و دیوانگی ام بیرون می کشد تا یادآوریم کند اینجا جنون ناگهانی گریبانگیر کسی نمی شود. و من مات فضای خالی کنار گردنت، مردد از واقعیت



 

 

بگرد. می گردم. می گردیم. می شکنم. بر می خیزم. بازی را ادامه می دهیم. حلقه تنگ است. صدا می آید. هیاهو. بیننده داریم. کداممان را تشویق می کنند؟ بگذر. فرقی نمی کند. بازنده منم. دروغ گفتم. فرق می کند. تو را تشویق کنند. به امید احتیاجی نیست دیگر. می چرخی. نگاهم می کنی. تو برنده ای. چرا لبخند نمی زنی. چاره ای نیست. گریزی هم نیست. خیالی هم نیست. می چرخم و به بازی ادامه می دهم تا تو خسته شوی. تا بازی را تمام کنی. همه باختم را فهمیده اند. دیگر بازی برایشان جالب نیست. تصویر گنگ پایان. فکر کنم بعد پایان هم چیز جالبی نباشد. ولی به هر حال تو زودتر تمامش کن...

 

 

 

 

ساکت. کسی قرار نیست چیزی بفهمد. مرد باش. بخند. راست بایست. اگر نه بمیر...

 



...

سالی، ماهی،‌ روزی... می گذرند، می دانستی؟ دست که به چهره می کشم صدای ترک می آید. نمی دانم از نوک انگشتانم است یا از صورتم. این هم بشکند می شود چهار بار. فکر می کنی چند تای دیگر برایم باقی مانده است؟

گمانم لبخند بعدی را باید محکم تر بسازم. این یکی هم زود وارفت...



مغز خالی

فکرمون به محضی که ایجاد می شه ویژژژژژژ سقوط می کنه و بعد تالاپ و صداش تو مغزمون می پیچه. امان از مغز خالی. همینمون مونده انقد اون تو خلا ایجاد شه که چشمامونو بکشه تو کلمون بعد را که میریم اون تو قل قل بخورن!



...

 

 

من بودم و من

و واژه ها که در آینه می رقصیدند

و فیل عروسکی در کنج اتاق غریب

و قایق نقاشی که نمی دانست سال هاست در سفرش گیر کرده

من بودم و موسیقی آویزان از سقف اتاق

خیره به اناری که کف اتاق قل می خورد

 

انارت برای من ماند

انار ترک برداشت

واژه ها از ترک آینه بیرون ریختند

و همهمه شان تختم را خیس کرد

 

موسیقیم را از آسمان آویزان می کنم

و از پشت پنجره به تماشا می نشینم

هوا ابریست

دریای قایق نقاشی را خاک گرفته است

 

فیل عروسکی در اشک انار غرق است

و انار در اشک فیل عروسکی

شاید اگر من نیز گریه می کردم

اتاق را موج بر می داشت

شاید آن وقت می شد از میان ما

لااقل قایق نقاشی به مقصد برسد

 

 

 

*هروقت آدم یه متن می نویسه، آخرش یه جور دیگه که فکر نمی کرده تموم می شه ...